بهراد بهراد ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

my dear son

مامان در جستجوی مهد کودک

سلام عزیز دلم مامان می خوام بزارمت مهدکودک که هم مامانی اعظم بتونه به کاراش برسه و استراحت کنه و هم من و بابا هومن هر روز یک مسافرت نریم و برگردیم (از غرب به شرق ـ از شرق به غرب)، شما هم تو ماشین و تو ترافیک خیلی اذیت می شی       پروسه انتخاب مهد خیلی طولانیه مخصوصاً اگر من قرار باشه انتخابش کنم کار خیلی سخت تر می شه چون از نظر من همه چیز تو مهد باید عالی باشه آخه پسر من همه هستیمه و دوست ندارم جایی بره که اذیت بشه      خلاصه اول شروع کردم سرچ کردن تو اینترنت و بعد از پیدا کردن چند تا مهد توی شهرک غرب و ونک، شروع کردم به سرچ کردن نظرات مادرهایی که بچه هاشونو توی اون مهدها گذاشتن و در نتیجه چند ...
18 مهر 1391

لغت نامه جوجو طلایی

آمانا  .................................. پستونک مایی ..................................  ماهی دوشت ..................................  گوشت دودو ..................................  جوجو دوپ ..................................  توپ دو ..................................  کو آپو ..................................  هاپو پاک .................................. پارک دش .................................. کفش این کلمات رو هم درست می گی: دَدَ        مامانی        بابایی        باباجی ...
17 خرداد 1391

روز تولد

  در یکی از بهترین و زیباترین روزهای پاییز در تاریخ 15 آبان 1389 چشمای قشنگتو به روی دنیا باز کردی و عزیزترین و زیباترین موجود زندگیم شدی   تولدت مبارک عزیز دل مامان سونیا ...
6 آذر 1390

تولد یک سالگی

یکشنبه رو 15 آبان بود، من و بابا هومن کلی ذوق داشتیم، هی به تو نگاه می کردیم و باورمون نمی شد که اینقدر زود یک سالت شد، از یک هفته قبل کلی برنامه ریزی کردیم، خرید کردیم، شب قبل از تولدت مامان سونیا رفت برات کلی وسایل تزئینی خرید، با بابا هومن کیک برات انتخاب کردیم، بعدش هم زنگ زدیم مهمون دعوت کردیم شب قبل از تولدت با بابا هومن کلی برات بادکنک باد کردیم تو هم هی چهار دست و پا می رفتی اینطرف و اونطرف و ذوق می کردی، جیغ می زدی، تعجب می کردی، کنجکاوی  می کردی، وقتی یه بادکنکی می ترکید چشات گرد می شد، خلاصه بهراد جونم کلی شب قبل از تولد سه تایی خوش گذشت   فردا صبحش مامان سونیا برای شام تولدت کلی دسر و ژله درست کرد و ...
6 آذر 1390

روروک و آب دهن

  اینم عکس پسرم توی روروکشه، اولین باری که سوار روروکت کردیم اینقدر آب دهن کوچولو و قشنگتو ریختی روی کلیدهاش که اتصالی کرد و کیتش سوخت مامانی، آخه داشتی دندون در می آوردی و همه جا رو با آب دهنت آبیاری می کردی     ...
6 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد