تولد یک سالگی
یکشنبه رو 15 آبان بود، من و بابا هومن کلی ذوق داشتیم، هی به تو نگاه می کردیم و باورمون نمی شد که اینقدر زود یک سالت شد، از یک هفته قبل کلی برنامه ریزی کردیم، خرید کردیم، شب قبل از تولدت مامان سونیا رفت برات کلی وسایل تزئینی خرید، با بابا هومن کیک برات انتخاب کردیم، بعدش هم زنگ زدیم مهمون دعوت کردیم
شب قبل از تولدت با بابا هومن کلی برات بادکنک باد کردیم تو هم هی چهار دست و پا می رفتی اینطرف و اونطرف و ذوق می کردی، جیغ می زدی، تعجب می کردی، کنجکاوی می کردی، وقتی یه بادکنکی می ترکید چشات گرد می شد، خلاصه بهراد جونم کلی شب قبل از تولد سه تایی خوش گذشت

.gif)
فردا صبحش مامان سونیا برای شام تولدت کلی دسر و ژله درست کرد و شام هم جوجه کباب بود که شب بابا هومن زحمتش رو کشید و بعدش خونه مرتب شد اونروز قرار بود بابا هومن هم از سرکار به مناسبت تولد جوجو کوچولومون زود بیاد خونه، نزدیکای عصر هم مامانی اعظم، عزیز جون، باباجی، بابا ابی، عمه هدیه، عمو بهادر، دایی سهیل، دایی سجاد، سوگند جون، مژگان جون، عمو جعفر، خاله یاسی و خاله شقایق اومدن و مهمونی شروع شد، کلی کادو برات آوردن (البته بیشتر پول)، شما هم که کلی تیپ زده بودی همش قیافه می گرفتی و متفکرانه به همه چیز نگاه می کردی.
.gif)

.gif)
اونشب به همه کلی خوش گذشت، شما هم مثل همیشه پسر خوب و آقایی بودی و اصلاً مامان و اذیت نکردی قربونت برم
.gif)


تولد یک سالگی 


