بهراد بهراد ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

my dear son

دوستت دارم

هیچ چیز و هیچ کس هیچ نیرو و قدرتی هرگز نمی تواند عشق مرا به تو ذره ای کم کند هیچ کششی در دنیا مرا از تو جدا نخواهد کرد حتی پس از مرگم عاشقت می مانم پسر زیبایم
6 شهريور 1392

داستان عشق مادر به پسرش

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت آن پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح...
6 شهريور 1392

نامه ای به پسرم

                      امروز یه مطلب جالب رو تو ایمیلهام دیدم گفتم برات بزارم شاید یه روزی به دردت بخوره عسل پسرم پسر ِخوبم میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری! ... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....! که تو حاصل عشقی پســـرم... مامانت برای تو حرف هایی داره حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره... عزیزدلم! یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموست. روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!" و اون میزنه زیر گریه.... زن ...
19 اسفند 1391

بهراد بگو دیده

بهرادی یه حرفی یاد گرفتی که وقتی میگی دیگه نه من نه بابا هومن دلمون نمیاد بهت نه بگیم، مثلاً می خوای بگی منو ببرید شهربازی می گی "نییا شهربازی ببر دیده" این "دیده" رو اینقدر خوشگل می گی که تا یه عالمه بوست نکنم سیر نمی شم یه حرف جالب دیگه هم اینه که به همه چیزایی که اذیتت می کنن می گی بی تَبیَت الهی قربونت برم قربون خودت و اون حرف زدنت دیروز داشتیم ناهار می خوردیم (ناهار مرغ و برنج با سیب زمینی سرخ کرده بود) برای شما هم ریخته بودن تو ظرفت یه دفعه یه سیب زمینی برداشتی دیدی بهش برنج چسبیده گفتی "اِ پلوی بی تَبیَت چسبیده به سی زَمینیَم" وای یعنی می خوام اینقدر فشارت بدم، بوست کنم، لهت کنم     عاشقتم گربه می بینی به...
21 بهمن 1391

ممنون

بهراد مرسی که اومدی تو زندگیم ممنونم از تو و خدای مهربونی که منو لایق داشتن تو کرد ممنون از تمام لحظات شیرینی که با بودنت برام ساختی و زندگیمو زیبا کردی دوسِت دارم عشق مامان، دوسِت دارم و با تمام وجودم تلاش می کنم بهترین مامان دنیا باشم برات عزیزم  
21 بهمن 1391

لغت نامه جوجو طلايي 2

اينم از کلمات جديد آقا بهراد: خوتار ............................................ خودکار دَتَر ............................................  دفتر داشوگ ............................................  قاشق ننال ............................................  چنگال بوشاب ............................................  بشقاب کاتون ............................................  کارتون موس ............................................  بوس بوشگون ............................................  نيشگون ناز ............................................  گاز ننون ...........................................
12 آذر 1391

حرفاي پسر

ديروز داشتم تلويزيون نگاه مي کردم که اومدي پيشم گفتي مامان نَييا، گفتم بله، دوباره گفتي مامان نَييا گفتم جونم، (تا نگم جونم ول نمي کني بعضي اوقات)، بعد که خيالت راحت شد گفتي اونکي تاپيتر نانا داره رو بده، يه ذره فکر کردم که چي گفتي بعد فهميدم منظورت اينه که اون يکي کامپيوتر که نانا داره رو بده، (منظورت ارگي بود که خاله مژگان براي تولدت خريده بود)   يعني مونده بودم بوست کنم، فشارت بدم، بخورمت، خلاصه کلي دندونامو براي کنترل خودم روي هم فشار دادم و به يه بوس آبدار بسنده کردم. هفته قبل هم آقا بهراد با مامان و بابا و عزيز  و ماماني اعظم رفتن مشهد، وقتي با باباهومن رفتي زيارت و برگشتي بهت گفتم کجا بودي؟ گفتي رفتم اونجا رو موس (ب...
12 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد