حرفاي پسر
ديروز داشتم تلويزيون نگاه مي کردم که اومدي پيشم گفتي مامان نَييا، گفتم بله، دوباره گفتي مامان نَييا گفتم جونم، (تا نگم جونم ول نمي کني بعضي اوقات)، بعد که خيالت راحت شد گفتي اونکي تاپيتر نانا داره رو بده، يه ذره فکر کردم که چي گفتي بعد فهميدم منظورت اينه که اون يکي کامپيوتر که نانا داره رو بده، (منظورت ارگي بود که خاله مژگان براي تولدت خريده بود)
يعني مونده بودم بوست کنم، فشارت بدم، بخورمت، خلاصه کلي دندونامو براي کنترل خودم روي هم فشار دادم و به يه بوس آبدار بسنده کردم.
هفته قبل هم آقا بهراد با مامان و بابا و عزيز و ماماني اعظم رفتن مشهد، وقتي با باباهومن رفتي زيارت و برگشتي بهت گفتم کجا بودي؟ گفتي رفتم اونجا رو موس (بوس) کردم
توي بازار مشهد هم ماماني دنبال بَنگ (تفنگ) مي گشت که برات بخره چون بهت قول داده بود بعد توي يه مغازه اسباب بازي فروشي گير دادي که من جاوو (جارو برقي) مي خوام، خلاصه بابا هومن برات يه جارو برقي و ماماني اعظم هم برات يه تفنگ خريد


حرفاي پسر
