بهراد بهراد ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

my dear son

کنسل شدن پروژه مهديابي

سلام آقا بهرادم بالاخره پروژه پيدا کردن مهد خوب با شکست مواجه شد و قرار شد با آژانس صحبت کنم که هرروز سر ساعت 3 بياد دنبالتو و تورو به من ساعت 4 تحويل بده که با هم بريم خونه که بعد از کلي سبک و سنگين کردن اين نظريه و شنيدن نظارت اطرافيان و مشورت با اونها >www.kalfaz.blogfa.com به اين نتيجه رسيديم که اين کار يه کم تو اوضاع و شرايط فعلي خطرناکه >www.kalfaz.blogfa.com و نميشه تورو دست هرکسي سپرد و باباجي گفت که اينکارو نکنيم >www.kalfaz.blogfa.com براي همين من از دايي سجاد خواهش کردم اينکار قبول کنه و هرروز زحمت رسوندن شما رو به من انجام بده که خيالم راحت باشه و دايي جون هم قبول کرد هوووووورررررراااااا ...
24 مهر 1391

مامان در جستجوی مهد کودک

سلام عزیز دلم مامان می خوام بزارمت مهدکودک که هم مامانی اعظم بتونه به کاراش برسه و استراحت کنه و هم من و بابا هومن هر روز یک مسافرت نریم و برگردیم (از غرب به شرق ـ از شرق به غرب)، شما هم تو ماشین و تو ترافیک خیلی اذیت می شی       پروسه انتخاب مهد خیلی طولانیه مخصوصاً اگر من قرار باشه انتخابش کنم کار خیلی سخت تر می شه چون از نظر من همه چیز تو مهد باید عالی باشه آخه پسر من همه هستیمه و دوست ندارم جایی بره که اذیت بشه      خلاصه اول شروع کردم سرچ کردن تو اینترنت و بعد از پیدا کردن چند تا مهد توی شهرک غرب و ونک، شروع کردم به سرچ کردن نظرات مادرهایی که بچه هاشونو توی اون مهدها گذاشتن و در نتیجه چند ...
18 مهر 1391

لغت نامه جوجو طلایی

آمانا  .................................. پستونک مایی ..................................  ماهی دوشت ..................................  گوشت دودو ..................................  جوجو دوپ ..................................  توپ دو ..................................  کو آپو ..................................  هاپو پاک .................................. پارک دش .................................. کفش این کلمات رو هم درست می گی: دَدَ        مامانی        بابایی        باباجی ...
17 خرداد 1391

روز تولد

  در یکی از بهترین و زیباترین روزهای پاییز در تاریخ 15 آبان 1389 چشمای قشنگتو به روی دنیا باز کردی و عزیزترین و زیباترین موجود زندگیم شدی   تولدت مبارک عزیز دل مامان سونیا ...
6 آذر 1390

تولد یک سالگی

یکشنبه رو 15 آبان بود، من و بابا هومن کلی ذوق داشتیم، هی به تو نگاه می کردیم و باورمون نمی شد که اینقدر زود یک سالت شد، از یک هفته قبل کلی برنامه ریزی کردیم، خرید کردیم، شب قبل از تولدت مامان سونیا رفت برات کلی وسایل تزئینی خرید، با بابا هومن کیک برات انتخاب کردیم، بعدش هم زنگ زدیم مهمون دعوت کردیم شب قبل از تولدت با بابا هومن کلی برات بادکنک باد کردیم تو هم هی چهار دست و پا می رفتی اینطرف و اونطرف و ذوق می کردی، جیغ می زدی، تعجب می کردی، کنجکاوی  می کردی، وقتی یه بادکنکی می ترکید چشات گرد می شد، خلاصه بهراد جونم کلی شب قبل از تولد سه تایی خوش گذشت   فردا صبحش مامان سونیا برای شام تولدت کلی دسر و ژله درست کرد و ...
6 آذر 1390

روروک و آب دهن

  اینم عکس پسرم توی روروکشه، اولین باری که سوار روروکت کردیم اینقدر آب دهن کوچولو و قشنگتو ریختی روی کلیدهاش که اتصالی کرد و کیتش سوخت مامانی، آخه داشتی دندون در می آوردی و همه جا رو با آب دهنت آبیاری می کردی     ...
6 آذر 1390

پسر بی خواب من

بهراد جونم تو رو خدا یه کم بخواب   بهراد جونم اصلا نمی خوابی، از ساعت ٧ (بعضی اوقات ٦ ) بیدار میشی، توی روز شاید ١ ساعت یا ١.٣٠ بخوابی و تا شب بیداری، شب هم که می خوابی تا صبح کلی ملق می زنی، بعضی شبا پیش مامان و بابا می خوابی پاهات تو سر منه و سرت هم تو شکم بابا، پشه هم از بغلش رد بشه بیدار می شی، کلی من و بابا هومن تلاش می کنیم که بخوابونیمت، بعد تا بلندت می کنیم ببریمت تو تختت بیدار می شی و شروع می کنی به گریه، واااااااای به روزی که بهراد خوابش بیاد و خوابش نبره یا بد خواب بشه واااااااااااااااااااااااااای یه عادت خیلی خیلی جالب داری، تا بیدار می شی بلند میشی می شینی بعد تلو تلو خورون دمرو می شی، عقب عقب از تخت می یای پای...
6 آذر 1390

اولین قدمای پسرم

مامان سونیا و بابا هومن کلی خوشحال و ذوق زدن چون بهرادی داره اولین قدماشو بر می داره، دو تا قدم با ترس و لرز بر می داره و محکم می خوره زمین، خودش هم کلی ذوق می کنه و به من و باباش نگاه می کنه که تشویقش کنیم و خودش هم برای خودش کلی دست می زنه تو همه زندگی من و بابا هومنی ...
6 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد